دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956
بخش پنجمآیزایا برلین
این شهر را آخرین بار در 1919 دیده بودم، و آن هنگامی بود که ده سالی بیش نداشتم و خانوادهام اجازۀ بازگشت به ولایت زادبومیمان ریگا را یافته بود که آن زمان پایتخت جمهوری مستقلی بشمار میرفت. در لنینگراد خاطرات سالهای کودکی دوباره جان گرفتند. از دیدن منظرۀ خیابانها، خانهها، مجسمهها، خاکریزها، بازارها، طارمیهای هنوز درهمشکستۀ دکۀ کوچکی که زیر خانۀ آن سالهای ما قرار داشت و در آن سماور تعمیر میکردند، چنان حالی به من دست داده بود که قادر به بیان آن نیستم. حیاط اندرونی خانه همانقدر کثیف و متروکه به نظر میآمد که در نخستین سالهای انقلاب بود. خاطراتی که از برخی وقایع و حوادث و تجارب خاص داشتم حائلی شده بود بین من و واقعیت موجود؛ تو گویی پای در شهری افسانهای نهاده بودم و خود، ناگاه، جزیی از آن افسانۀ زنده شده بودم که در برابر چشمانم جریان داشت، اما نیمی هم از حافظهام مایه میگرفت، و با این حال، داشتم آن را از بالا و از بیرون نظاره میکردم. شهر البته آسیب بسیار دیده بود، اما هنوز در 1945 زیبایی وصفناپذیری داشت (هنگامی که بار دیگر، یازده سال بعد، به آنجا رفتم، تماماً مرمت و بازسازی شده بود). مقصدم البته "کتابفروشی نویسندگان" ( (The Writers’ Bookshopدر بولوار نِوسکیNevski) ) بود که وصف آن را بسیار شنیده بودم. آن زمان، کتابفروشیهای روسیه از دو قسمت تشکیل میشدند، و فکر میکنم هنوز هم چنین باشد: یکی قسمت بیرونی برای عامۀ خریداران و علاقهمندان که از پشت پیشخوان سراغ کتابهای مورد نظرشان را میگرفتند، و دیگر قسمت اندرونی که مخصوص نویسندگان و روزنامهنگاران و سایر اشخاص ممتاز بود، و آنها میتوانستند به قفسههای کتاب دسترسی داشته باشند. اما چون من و خانم تریپ خارجی بودیم، اجازۀ ورود به خلوتگاه اندرونی را به ما هم دادند. در حال دید زدن کتابها، باب گفتگویی باز شد با شخصی که داشت مجموعۀ شعری را ورق میزد. معلوم شد که جنابش منتقد و مورخ ادبی برجستهای است، و صحبتمان به وقایع اخیر کشید، و او دربارۀ ایام شاق و دهشتبار محاصرۀ لنینگراد گفت و از بسیاری از همشهریانش که به شهادت رسیدند و بسیاری دیگر که قهرمانانه مقاومت کردند، و گفت عدهای از سرما و گرسنگی جان باختند، عدهای – بیشتر جوانترها – توانستند جان سالم در ببرند، و عدهای هم به نواحی امنتر منتقل شده بودند. از سرنوشت نویسندگان اهل لنینگراد پرس و جو کردم. گفت: «لابد منظورتان زوشچنکو و آخماتووا است؟» آخماتووا در نظر من چهرهای بود از گذشتهای بس دور. موریس بورا که تعدادی از شعرهای او را به انگلیسی ترجمه کرده بود همیشه دربارۀ او طوری با من حرف زده بود که گویی از جنگ جهانی اول به بعد کسی نام او را نشنیده است. این بود که حیرتزده پرسیدم: « مگر آخماتووا در قید حیات است؟» گفت: « آخماتووا؟ آنا آندرهیونا؟ البته که در قید حیات است. دست برقضا خانهاش همینجا در خیابان فونتانکا است، در ساختمان "فونتانی دُم"، میل دارید با ایشان آشنا بشوید؟ » مثل این بود که مرا به دیدار کریستینا روزتتی[i] دعوت کرده باشند. زبانم چنان بند آمده بود که به زحمت توانستم بگویم آشنایی با ایشان موجب افتخار خواهد بود. تازه آشنایم گفت: «کاری ندارد، همین الان با یک تلفن ترتیبش را میدهم.» و اندکی بعد برگشت و گفت آخماتووا ساعت سه بعدازظهر ما را به حضور خواهد پذیرفت. قرار شد به همان کتابفروشی برگردم و با هم به خانۀ آخماتووا برویم. با خانم تریپ به هتل آستوریا برگشتیم، اما او قرار دیگری برای آن روز گذاشته بود و نتوانست با من به دیدار شاعر بیاید.
سر ساعت مقرر به کتابفروشی رفتم. جناب منتقد هم آنجا بود و به اتفاق از کتابفروشی خارج شدیم، به سمت چپ پیچیدیم، از پل آنیچکوف گذشتیم و دوباره، به موازات دیوارۀ فونتانکا، به چپ پیچیدیم. "فونتانی دُم" (که در لغت به معنی "خانۀ چشمه" است)، کاخ پیشین خاندان اشرافی شرهمتوف ( (Sheremetevساختمان شکوهمندی است از دورۀ اواخر باروک، و دروازهای دارد با آهنکاری خیره کنندهای که لنینگراد بدان شهره است، و به گرد حیاط دلبازی ساخته شده است. اندکی شبیه حیاطهای چهار ضلعی کالجهای بزرگ آکسفورد یا کمبریج. راه پلۀ تاریکی را که شیب تندی داشت بالا رفتیم و در طبقۀ دوم، وارد اتاق آخماتووا شدیم. اسباب و اثاثیهای به آن صورت نداشت، و به نظرم آمد که هر آنچه قبلاً در آن بوده، در جریان محاصرۀ شهر به یغما رفته و یا فروخته شده است. میز کوچکی بود و سه یا چهار صندلی، صندوقچهای چوبی، کاناپهای، و درست بالای بخاری خاموش، طرحی به قلم مودیلیانی. بانوی متین و موقری، خاکستری موی، با شال سپیدی بر شانه، آرام به پا خاست و به پیشباز ما آمد.

آنا آخماتووا، دههء 1920
آنا آندره یونا آخماتووا شکوه و وقار خاصی داشت؛ با حرکاتی بیشتاب، سر و سیمایی شکوهمند، چهرهای زیبا، اما جدی، و نگاهی بس غمبار. بیاختیار تعظیم کردم، چرا که سیما و سکناتی داشت همانند ملکۀ یک نمایشنامۀ تراژیک، و از این رو به نظرم آمد حرکتی است کاملاً در خور. از اینکه مرا پذیرفته بود تشکر کردم و افزودم که بسیاری در غرب از شنیدن خبر سلامتی او شادمان خواهند شد، چرا که سالهای درازی است از وضع و حال او بیاطلاعاند. گفت: «آه، اما مقالهای دربارۀ من در مجلۀ "دابلین ریویو" چاپ شده و شنیدهام که در بولونیا کسی دارد پایاننامهای دربارۀ آثار من مینویسد.» یکی از دوستانش آنجا بود که گویا استاد دانشگاه بود، و دقایقی چند به تعارفات معمول گذشت. سپس آخماتووا از وضع لندن در مدت بمباران (در سالهای جنگ دوم) پرسید، و من در پاسخگویی نهایت تلاش خود را به خرج دادم، زیرا به خاطر لحن سرد و تاحدی رسمیاش، حجب غریبی بر من مستولی شده بود. ناگهان صدایی از بیرون به گوشم رسید و به نظرم آمد که کسی دارد مرا به نام صدا میزند. لحظهای سعی کردم اعتنا نکنم، فکر کردم خیالات برم داشته است، اما صدای فریاد اندکی بلندتر شد و "آیزایا" را به وضوح میشد شنید. به سمت پنجره رفتم و نگاهی به حیاط انداختم، و دیدم طرف کسی نیست بجز راندولف چرچیل[ii]. وسط آن حیاط گل و گشاد ایستاده بود، درست مثل یک دانشجوی نیمه مست، و نام مرا فریاد میزد. چند ثانیهای در جا خشکم زد. اما بزودی خود را باز یافتم، معذرتی زیر لب ادا کردم و پلهها را دوتایکی پایین دویدم. تنها فکری که در آن لحظه در سر داشتم این بود که مانع ورود او به اتاق آخماتووا بشوم. همراه من – آن جناب منتقد – هم مضطرب و پریشان، در پی من پایین دوید. به مجرد رسیدن ما به حیاط، چرچیل به سوی من شتافت و سلام گویان به سر و گردنم آویخت. بیاختیار(خطاب به جناب منتقد) گفتم: «آقای فلان، فکر نمیکنم شما با آقای راندولف چرچیل آشنا باشید؟» این آقای فلان ابتدا بر سر جایش میخکوب شد، و سیمایش از آن حالت تحیر به ترس و دهشت تغییر کرد، و بسرعت از آنجا دور شد و دیگرهرگز او را ندیدم، اما از آنجا که نوشتههایش هنوز در اتحاد شوروی به چاپ میرسند، فکر نمیکنم این دیدار اتفاقی موجبات دردسر او شده باشد. هیچ نمیدانم که مأموران پلیس مخفی مرا تعقیب کرده بودند یا نه، اما شکی نبود که راندولف چرچیل را حضرات پشت گوش نینداخته بودند. همین حادثۀ ناخواسته و نامطلوب سبب بروز و شیوع شایعاتی بیپایه و اساس در لنینگراد گردید مبنی براینکه یک هیئت دیپلماتیک خارجی به قصد ترغیب آخماتووا به ترک روسیه وارد شهر شده است؛ و اینکه وینستون چرچیل، که عمری در شمار ستایندگان آخماتووا بوده است، قصد دارد هواپیمایی اختصاصی برای پرواز او به خارج، به لنینگراد بفرستد، و غیره و ذلک.
راندولف را از زمان تحصیل در آکسفورد ندیده بودم. پس ازاینکه شتابان او را به بیرون محوطۀ "خانۀ چشمه" هدایت کردم، از او پرسیدم منظور از این همه سر و صدا چیست؟ گفت به عنوان خبرنگار "انجمن روزنامههای آمریکای شمالی" به مسکو اعزام شده بوده، و برای انجام بخشی از مأموریتش به لنینگراد آمده است. وارد "هتل آستوریا" که شده، اولین مسئلهاش دست یافتن به ظرف خاویاری بود که در یک یخدانی قرار بود به او بدهند، اما از آنجا که روسی نمیدانست،و گویا مترجماش هم ناپدید شده بوده، داد و فریادی براه انداخته و سرانجام خانم تریپ به یاریاش شتافته و پس از آنکه ظرف خاویار را برایش آورده بودند، ضمن صحبت، به او گفته بود که من هم در لنینگراد هستم. راندولف گفته بود چه بهتر از این، مرا میشناسد و میتواند از من به عنوان مترجم استفاده کند، و متأسفانه خانم تریپ به او گفته بود که من به کاخ شرهمتوف رفتهام. بقیۀ داستان هم که معلوم است. از آنجا که راندولف نمیدانست دقیقاً در کدام قسمت ساختمان پیدایم کند، شیوهای را به کار برده بود که در دورۀ تحصیل در کالج "کرایست چرچ" (و بایستی عرض کنم که در جاهای دیگر نیز) بارها آزموده و نتیجۀ مثبت از آن گرفته بود؛ و آخر سر هم با لبخند پیروزمندانهای افزود: «این بار هم نتیجۀ مثبت داد!» به محض اینکه او را به نحوی دست به سر کردم، به همان کتابفروشی برگشتم و به تمهیدی موفق شدم شمارۀ تلفن آخماتووا را از یکی از کارکنان آنجا بگیرم و به او زنگ بزنم. ابتدا از بابت واقعهای که باعث شده بود وی را با آن عجله ترک کنم عذر خواستم و دلائل آن را شرح دادم، و بعد خواهش کردم در صورت امکان بار دیگر مصدع وقت ایشان بشوم. و او در پاسخ گفت: «مسئلهای نیست. ساعت نه امشب تشریف بیاورید.»

آخماتووا، طرح مودیلیانی، پاریس 1911
وقتی که آن شب به خانۀ آخماتووا برگشتم، فهمیدم که آن خانم دیگر، از شاگردان شوهر دومش ولادیمیر شیلیکو بود که در آشورشناسی تخصص داشت. او بانوی دانشمند و تحصیلکردهای بود و از سیر تا پیاز سیستم دانشگاههای انگلیس را از من پرسید. آخماتووا که آشکارا علاقهای به موضوع نداشت، بیشتر آن مدت، سکوت اختیار کرده بود. این بانوی آشورشناس اندکی پیش از نیمهشب زحمت را کم کرد، و آخماتووا تازه شروع کرد به طرح سؤالهایی دربارۀ دوستان قدیمی که بعد از انقلاب به مهاجرت رفته بودند؛ برخی از آنها را ممکن بود بشناسم ( و اندکی بعد به من گفت یقین داشت که آنها را میشناسم، و سعی کرد قانعم کند که در روابط شخصی بصیرتی دارد که تقریباً همانند قوۀ بینایی، هرگز ناکامش نگذاشته است.) براستی هم من عدهای از آنان را میشناختم: دربارۀ آرتور لورییه پرسید که موسیقیدان بود و در زمان جنگ در آمریکا دیده بودمش. او ظاهراً از دوستان صمیمی آخماتووا بوده و ترانههایی بر اساس تعدادی از شعرهای او و ماندلشتام ساخته بود. از سرگی آداموویچ ِ شاعر پرسید، و از بوریس آنرپ، موزاییکپرداز بزرگ، که نه با او آشنا بودم و نه اطلاعی از احوال او داشتم، بجز اینکه کف تالار ورودی "نشنال گالری" را به چهرههای بزرگان ادب و هنرمزین ساخته است؛ کسانی چون برتراند راسل، ویرجینیا وولف، گرتا گاربو، کلایو بل، لیدیا لوپوخووا و بسیاری دیگر. در ملاقات بعدیمان که بیست سالی بعد دست داد، توانستم به اطلاع آخماتووا برسانم که آنرپ چند سال پس از آن، تصویر خود وی را نیز به آن مجموعۀ نفیس افزوده است و آن را "شفقت" نامیده است. از این قضیه خبر نداشت و سخت متأثر گردید و انگشتری مزین به سنگ سیاهی را نشانم داد که آنرپ در 1917 به او داده بود. سپس از حال و روز سالومه هالپرن – آندرونیکووا- پرسید ( که هنوز در قید حیات است و همچنان شاد و خرم ) و گفت که از سالهای پیش از جنگ اول در سان پترزبورگ میشناسدش، و اینکه در آن روزگار، از مهرویان محفل مشاهیر بود و شهره به هوش و ذکاوت و فریبایی، و از دوستان همۀ شاعران و نقاشان روس ِ آن دوره. بعد هم گفت – و من از پیش خبر داشتم – که ماندلشتام عاشق دلخستۀ او (سالومه) بوده و یکی از مشهورترین شعرهایش را به او تقدیم کرده است. من البته سالومهیا نیکولایونا (و شوهرش آلکساندر یاکولهویچ هالپرن) را خوب میشناختم و آنچه دربارۀ زندگی و دوستان و عقایدشان در خاطر داشتم با او در میان گذاشتم. سپس از ورا استراوینسکی، همسر موسیقیدان مشهور، پرسید که آن زمان نمیشناختم، اما در دیدار 1965 در آکسفورد توانستم پاسخ پرس و جوی او را بدهم. از سفرهایش به پاریس در سالهای پیش از جنگ اول جهانی تعریف کرد و از رفاقتش با آمادئو مودیلیانی، که طرحی از او دیوار بالای بخاری را تزیین میکرد، و این تنها طرح باقیمانده از طرحهای متعددی بود که همه در دورۀ محاصرۀ لنینگراد ازبین رفته بودند. از سالهای کودکیاش در کرانههای دریای سیاه گفت، و آن سامان راسرزمینی لامذهب و تعمیدنایافته خواند که آدمی در آنجا خود را به یک فرهنگ باستانی ِ نیمه یونانی و نیمه بربر و اما عمیقاً روسی نزدیکتر میبیند. از شوهر اولش گومیلف گفت؛ شاعر برجستهای که سهم مهمی در شکلگیری او داشته بود. گفت به نظر گومیلف ازدواج شاعری با یک شاعر دیگر، مسخره است، و گاه و بیگاه نوشتههای او را بیرحمانه به باد انتقاد گرفته بود، اما هرگز در حضور دیگران سخنی در تحقیر او بر زبان نیاورده بود. یک بار که گومیلف از یکی از سفرهایش به حبشه (موضوع برخی از سحرانگیزترین و برجستهترین اشعارش) برمیگشت، آخماتووا برای پیشباز او به ایستگاه راهآهن سانپترزبورگ رفته بود. (سالها بعد آخماتووا این داستان را دوباره، کلمه به کلمه، در آکسفورد و در حضور دیمیتری اُبولنسکی برایم باز گفت.) گومیلف با قیافهای خیلی اخمو پیش آمده و بی هیچ سلام و تعارفی پرسیده بود : «چیزی نوشتهای یا نه؟» گفته بود بله نوشتهام. گفته بود بخوان. و او خوانده بود برایش. و تازه بعد از خواندن آن اشعار، گومیلف گره از ابرو گشوده بود و گفته بود: «آره، بد نیست، خوب است.» و بعد رفته بودند به خانهشان. آخماتووا میگفت از آن به بعد بود که گومیلف او را به شاعری قبول کرده بود. یقین داشت که او مشارکتی در توطئۀ سلطنتطلبان، که به جرم آن اعدامش کردند، نداشت. گورکی که بسیاری از نویسندگان از او خواسته بودند برای نجات جانش پا در میانی کند، از او دل خوشی نداشت، و بنا بر برخی روایتها – از جمله روایت نادژدا ماندلشتام در کتابش در کمال نومیدی (Hope Abandoned)- وساطت نکرده بود. آخماتووا چند سالی پیش از آن، از گومیلف طلاق گرفته و مدتی بود که ندیده بودش. اما هنوز، بعد از این همه سال، هنگامی که از مرگ دلخراش او حرف میزد، چشمانش پر از اشک بود.

آخماتووا، نیکلای گومیلف و پسرشان لو، سال 1914
پس از لحظهای سکوت، پرسید آیا میل دارم تعدادی از اشعار خود را برایم بخواند؟ اما گفت پیش از آن مایل است دو بند از دن ژوآن ِ بایرون را برایم بخواند، چرا که ربطی هست میان این قطعه و آنچه که میخواست از خود بخواند. ولی متأسفانه اگر هم شعر بایرون را از حفظ میدانستم، نتوانستم بفهمم کدام دو بند را برگزیده است، زیرا هر چند انگلیسی را به راحتی قرائت میکرد، تلفظ او طوری بود که یکی دو کلمهای بیش از آن را نفهمیدم. چشمانش را بسته بود و شعر را با بیانی سخت عاطفی از بر میخواند. چنان شرمی از سر دستپاچگی بر من مستولی شده بود که برای کتمان آن بپا خاستم و به سوی پنجره رفتم تا مثلاً نگاهی به بیرون بیندازم. بعد به نظرم آمد که شاید ما هم آثار کلاسیک یونانی و لاتین را به همین نحو میخوانیم؛ حال آنکه ما نیز سخت تحت تأثیر کلمات قرار میگیریم، بیآنکه دریابیم که تلفظ ما احتمالاً آنقدر بد و نامفهوم است که اگر نویسندگان ِ آن آثار و یا شنوندگان ِ معاصرشان حضور داشتند لابد کلمهای از آن را نمیفهمیدند. سپس آخماتووا شعرهایی از دیوان خود را برایم خواند، (از جمله آنو دومینی، رمۀ سپید، از شش کتاب) و گفت: « اشعاری همانند اینها، و حتی بس بهتر از آثار من، موجب مرگ بهترین شاعر زمانۀ ما شدند... شاعری که عاشقش بودم و او هم عاشق من بود...» اما بر من معلوم نگردید که منظورش گومیلف بود یا ماندلشتام، چرا که به گریه افتاد و از خواندن باز ماند. پس از آن شعر بدون قهرمان را که ناتمام بود برایم خواند. نوار صدای او در حال قرائت اشعارش موجود است، و من در اینجا قصد ندارم حالات او را به هنگام شعرخوانی توصیف کنم. همان هنگام بر من معلوم بود که دارم اثری نبوغآسا را گوش میدهم. ادعا نمیکنم البته که این شعرِ کثیرالوجوح و بس سحرآمیز و آکنده از کنایههای بسیار شخصی را آن شب بهتر درک کرده باشم تا امروز که میتوانم آن را در دیوان اشعارش بخوانم. او خود معترف گردید که این شعر در حقیقت یادوارهای نهایی است اندر حکایت زندگی اوی شاعر و همچنین گذشتۀ تاریخی شهر – سان پترزبورگ – که جزیی بود از هستی خود او، و در قالب کارناوالی از آدمهای نقاب بر چهره در لباس مبدل به سیاق شب دوازدهم ، اندر حکایت روزگار و زندگانی دوستانش و تقدیر آنان، و سرنوشت خود او؛ نوعی روایت ِ هنری از سرود مذهبی ِ "نونک دیمیتیس"[iii] پیش از پایان ِ محتومی که دور نیست فرا رسیدنش. ابیات مربوط به "مهمانی از آینده" هنوز نوشته نشده بودند، و نه تقدیمنامۀ سوماش. اثری است رازآگین و بس خاطرهانگیز که تلی از تفاسیر عالمانه همواره بر آن انباشته میشود، چندان که ممکن است خود شعر روزی زیر سنگینی ِ آنها مدفون گردد.
پس از آن شعر یادواره (رکوییم) را از روی دستنوشتۀ خود برایم خواند. لحظهای باز ایستاد و دربارۀ سالهای 1937-38 سخن گفت، یعنی هنگامی که شوهرش نیکولای پونین و پسرش لو گومیلف دستگیر شده و به اردوگاه کار اجباری فرستاده شده بودند ( و مقدر بود که سالها بعد دوباره بدان راه روند) و دربارۀ صفهای طویل زنانی گفت که روز و شب، هفتهها و ماهها، چشم به راه خبری از شوهران و پدران و برادران و پسرانشان در انتظار میماندند تا مگر بستۀ غذایی یا نامهای برایشان بفرستند، و همواره ناکام به خانه باز میگشتند زیرا نه خبری دریافت میکردند و نه میتوانستند پیغامی به دستشان برسانند. میلیونها بیگناه در زندانها و اردوگاههای شوروی زیر شکنجه بودند و سلاخی میشدند، و مرگ بر زندگانی ِ مردم ِ همۀ شهرها سایهای سنگین افکنده بود. آخماتووا با صدایی سرد و بیروح سخن میگفت، و گاه باز میماند، که: «نه، نمیتوانم...فایدهاش چیست، شما از جامعۀ انسانها میآیید، حال آنکه ما تقسیم شدهایم بین انسانها و...» پس از سکوتی بلند: «و حتی حالا...» و باز سکوتی دیگر. از ماندلشتام پرسیدم؛ مکثی کرد، چشمانش پر از اشک شد، و التماسم کرد از او حرفی به میان نیاورم: «بعد از آن کشیدهای که به صورت آلکسی تولستوی زد، کارش تمام بود...» مدتی طول کشید تا توانست حال عادی خود را باز یابد. سپس، با صدایی کاملاً متفاوت، گفت: «آلکسی تولستوی از من خوشش میآمد، در دورهای که تاشکند بودیم پیراهنهای روسی بنفش میپوشید و میگفت موقعی که (به لنینگراد) برگردیم چقدر به من و او خوش خواهد گذشت. نویسندۀ جالب و مستعدی بود، ارقهای بود پر از افسون، و طبعی تند و آتشین داشت. چندی پیش عمرش را به شما داد. هر کاری که فکرش را بکنید از او بر میآمد؛ هر کاری. از یهودی جماعت نفرت داشت. ماجراجویی بود لگام گسیخته؛ و رفیقی بود ناباب. فقط شباب را خوش داشت و قدرت را و سرزندگی را. رمان پتر اول را ناتمام گذاشت چرا که به قول خودش تنها از عهدۀ سالهای جوانی پتر میتوانست برآید، و میگفت چه میتوانم بکنم با سنین پیری آن همه آدم؟ یک پا دولوخوف بود. مرا آنوشکا صدا میزد – که بشدت میآزردم – اما ازش خوشم میآمد، گرچه باعث و بانی مرگ بهترین شاعر زمانۀ ما گردید... شاعری که دوستش میداشتم و او هم مرا دوست میداشت.»
حالا، به گمانم، حدود سۀ بامداد بود، اما او هیچ نشانهای دال بر اینکه مسترد رفتن من باشد از خود بروز نمیداد، و من خود چندان مفتون و مجذوب آن دم بودم که توان حرکت نداشتم. در این هنگام در باز شد و لو گومیلف وارد شد، که پسر آخماتووا بود از شوهر اولش (او در زمان این نگارش – 1980 – در لنینگراد استاد رشتۀ تاریخ است). آشکار بود که رابطهای بس مهرآمیز بین مادر و پسر برقرار بود. او توضیح داد که زمانی از شاگردان یوگنی تارله، مورخ برجستۀ لنینگرادی، بوده و در حال حاضر تاریخ قبایل باستانی آسیای میانه را مطالعه میکند، اما البته حرفی در این باره نزد که در واقع خود سالهایی در آن نواحی زندانی بوده است. و بعد هم گفت که علاقۀ بسیار به تاریخ قدیم خزرها، کازاخها و سایر اقوام دوران عتیق دارد. همچنین تعریف کرد که به او اجازه داده بودند در آغاز جنگ (جهانی دوم) همراه با گروهی از زندانیان در یک واحد توپخانۀ ضد هوایی خدمت کند و اندک مدتی پیش از آلمان برگشته بود. شادمان بود و یقین داشت که میتواند بار دیگر در لنینگراد سکنی گزیند و به کار و زندگی عادی بپردازد. بشقابی هم سیبزمینی آبپز برایمان آورد که ظاهراً تنها غذایی بود که در خانه داشتند. آخماتووا از اینکه قادر به یک پذیرایی آبرومند نبود عذرخواهی کرد. از او خواستم اجازه دهد شعر بدون قهرمان و یادواره را رونویسی کنم. گفت: «نیازی نیست. مجموعهای از اشعارم قرار است در فوریۀ 1946 از چاپ در آید. دارم غلطگیریاش را میکنم. نسخهای از آن را برایتان به آکسفورد خواهم فرستاد.» اما حزب، چنان که میدانیم، سرانجام اجازۀ نشر آن را نداد، و ژدانوف ( در عبارتی که خود به تمامی ابداعاش نکرده بود ) به عنوان یک نیمه راهبه/نیمه دلقک تقبیحش کرد و او بدین ترتیب در شمار گروهی از "فرمالیستها و منحطها" جای گرفت و دو مجلهای که آثار این نویسندگان را چاپ میکردند توقیف شدند. (جملهای بسیار مشابه، گیرم در متنی متفاوت، از سوی منتقدی به نام بوریس آیشنباؤم، در خطابهای به سال 1923 به کار رفته بود، به منظور توصیف آمیزش مایههای جنسی و مذهبی در اشعار اولیۀ آخماتووا. همین جمله بعدها در مقالۀ خصمانهای دربارۀ او در دائرةالمعارف ادبی شوروی دوباره به کار رفت، و از آنجا به شکل سخرهآمیزی راه به تکفیرنامۀ ژدانوف یافت.)
پس از رفتن لو گومیلف، آخماتووا پرسید چه کتابی را دارم میخوانم، اما پیش از آنکه بتوانم پاسخی بدهم، چخوف را به خاطر دنیای گِلآلودش، نمایشنامههای سراسر کسالتبار، فقدان اعمال قهرمانی و شهادت در دنیای او، و نبود عمق و ظلمت و شکوه، بکلی مردود اعلام نمود، و این همان انتقاد تند و تیزی بود که مدتی بعد برای پاسترناک تعریف کردم و گفتماش که به عقیدۀ آخماتووا در آثار چخوف "از چکاچک شمشیرها خبری نیست."
ضمن صحبت با آخماتووا، اشاره کردم به اینکه تولستوی از آثار چخوف خوشش میآمد. او گفت: «چرا بایستی آنا کارهنینا دست به خودکشی میزد؟ همین که کارهنین را ترک میکند، همه چیز عوض میشود. ناگهان از نظر تولستوی به زنی گمراه تبدیل میشود، تراویاتا میشود، فاحشه میشود. البته صفحاتی هم دارد پر از شگفتی، اما پایه و اساس اخلاقیاش بویناک است. چه کسی آنا را تنبیه میکند؟ خدا؟ نه، جامعه تنبیهاش میکند، همان جامعهای که تولستوی هرگز از تقبیح آن خسته نمیشد. در پایان، به ما میگوید که آنا از ورونسکی هم بیزار است. تولستوی دروغ میگوید؛ خودش خوب میدانست. اخلاقیاتِ آنا کارهنینا همان اخلاقیاتِ عیال و خاله خانباجیهای مسکونشین تولستوی است؛ او خود بر واقعیت واقف بود، و با این حال، بیشرمانه، دنبالهروی از رسوم جامعهای بیفرهنگ را پیشه ساخت. اخلاقیاتِ تولستوی، بیان مستقیم فراز و نشیبهای زندگی خصوصی خود او است. در دورهای که زندگی زناشویی خوش و خرمی داشت جنگ و صلح را نوشت، که تجلیل مفصلی است از زندگی خانوادگی. پس از آنکه از همسرش سوفیا آندرهیونا نفرت پیدا کرد، اما قادر به طلاقش نبود، چرا که جامعه – و یحتمل دهقان جماعت نیز – طلاق را محکوم میدانست، آنا کارهنینا را نوشت، و او را بخاطر ترک شوهرش کارهنین مجازات کرد. در سن پیری هم که دیگر دل و دماغ آن را نداشت سر در پی دختکان دهاتی بگذارد سونات کرویتزر را نوشت و روابط جنسی را بکلی ممنوع کرد.»
شاید آخماتووا در این جمعبندی خود چندان هم جدی نبود، اما دربیزاریاش از موعظههای تولستوی جای شک و تردید نبود. او را خصم عشق و آزادی می دانست و اهریمن ِ اباطیل. داستایوسکی را اما میپرستید، و همچون او، از تورگنیف نفرت داشت. پس از داستایوسکی، کافکا را میستود[iv]. معتقد بود که پوشکین بر همه چیز وقوف داشت: «چگونه میتوانست چنین شناخت وسیعی داشته باشد؟ این جوان مو فرفری ِ اهل تزارسکویه (Tsarskoye) با مجلدی از پارنی[v] به زیر بغل؟» و سپس یادداشتهایی را که دربارۀ شبهای مصری ِ پوشکین نوشته بود برایم خواند، و دربارۀ غریبۀ زرد رویی سخن گفت که شاعری است پر از راز و رمز در این داستان و میتوانست بر اساس مظامین پیشنهادی حضار فیالبداهه شعر بسازد. اما هنرمند به تمام معنی، به عقیدۀ او، شاعر لهستانی، آدام میتسکییهویچ بود. رابطۀ پوشکین با او دچار دوگانگی خاصی شده بود. میگفت مسئلۀ لهستان، آن دو را در جبهههای مخالف قرار میداد، اما او میتوانست نبوغ را در آثار معاصرانش تشخیص بدهد. بلوک نیز چنین بود؛ با آن چشمان خشماگین و نبوغ شگفت، او نیز میتوانست بدیههسرا ( امپروویزاتور) باشد. گفت بلوک هرگز دل خوشی از او (آخماتووا) نداشت، هر چند که گاه و بیگاه قطعاتی از آثار وی را ستوده بود، اما هر خانم معلمی در روسیه باور داشت که آن دو عاشق و معشوق بودند، و چیزی هم نمیتوانست این باور را مختل سازد: « یحتمل مورخان ادبی هم این را باور دارند؛ شاید هم سر منشأ این باور ِ بیپایه شعر دیداربا شاعرمن باشد که سال 1914 به او تقدیم کرده بودم، و شاید هم شعری دربارۀ مرگِ شاه خاکستری چشم باشد. گیرم این یکی را بیش از ده سال بعد از مرگ بلوک سرودم. اشعار دیگری هم بود، اما او از هیچکدام ما خوشش نمیآمد» و منظورش اینجا شاعران آکمهییست بود، و بخصوص ماندلشتام و گومیلف و خودش، و افزود که بلوک از پاسترناک هم خوشش نمیآمد.
سپس از پاسترناک گفت که سخت شیفتهاش بود. گفت تنها زمانی که پاسترناک دل و دماغی نداشته باشد هوس دیدار او به سرش میافتد، و بلند میشود و با آن حال نزار و فرومانده به سراغش میآید، و معمولاً هم پس از یک کشمکش عاطفی، اما زنش بیدرنگ سر در پی او میگذارد و به خانهاش برمیگرداند. هر دو به سهولت دل و دین از کف میدادند. پاسترناک بارها خواسته بود با او رابطهای عاطفی برقرار کند، اما (آخماتووا) این حرفها را جدی نگرفته بود، و میگفت هرگز براستی عاشق یکدیگر نبودهاند، اما همدیگر را دوست میدارند و میستایند، و پس از مرگ ماندلشتام و تسهوهتایهوا، خود را تنها حس میکردند. همین که میدانستند دیگری زنده است و مشغول کار، منبع آرامشی لایتناهی بود برای هر دوشان. یکدیگر را بیدریغ به باد انتقاد میگرفتند، اما کس دیگری را رخصت چنین جسارتی نمیدادند.
آخماتووا تسهوهتایهوا را تحسین میکرد. یک بار به من گفت: «مارینا شاعری است برتر و بهتر از من» ، اما حالا که ماندلشتام و تسهوهتایهوا رفته بودند، او و پاسترناک، تنها، در بیابان زندگی میکردند، هر چند در احاطۀ مهر و محبت پرشور مردان و زنان بیشماری در اتحاد شوروی که شعرشان را از بر میدانستند، و رونویسیشان میکردند و دست به دست میگرداندند و بر جمع میخواندند. این، بیگمان، سبب فخر و شعف آنان بود، اما خود را در تبعید حس میکردند. میهنپرستی ِ راستینشان هیچ رنگی از ناسیونالیسم نداشت، و هر دو از فکر مهاجرت بیزار بودند. پاسترناک تمایل بسیار به سفر به غرب داشت، اما نه به بهای اینکه نتواند به زادگاه خود بازگردد. آخماتووا به من گفت از جای خود نمیتواند حتی تکان بخورد: حاضر بود در کشور خود بمیرد، و فارغ از اینکه چه بلاهایی در انتظارش باشد، هرگز قادر به ترک میهن نبود. هر دو دچار توّهمات خارقالعادهای دربارۀ فرهنگ هنری و فکری غنی غرب بودند – دنیایی زرین و مالامال از حیات ِ خلاقه – و هر دو آرزوی دیدار غرب و ارتباط با فرهنگ غربی را داشتند.
پاسی از شب گذشته بود، و با این حال، آخماتووا سرزندهتر از پیش به نظر میآمد. از زندگی خصوصیام پرسید، و من تمام و کمال و بیخیال، پاسخ همۀ سؤالهایش را دادم، تو گویی حق بیچون و چرایش بود که بداند، و در جواب، او روایت شگفتانگیزی از سالهای کودکیاش در کرانۀ دریای سیاه را تقدیمم کرد، و از ازدواجهایش با گومیلف و شیلیکو و پونین گفت، و از روابطش با یاران دورۀ جوانی، و از سانپترزبورگ ِ پیش از جنگ اول جهانی. با شناخت این جزئیات است تنها که میتوان سلسلۀ تصاویر و نمادهای شعر بدون قهرمان را کشف کرد، و بر بازی ِ نهفته در بطن آن، و تمامی ِ بالماسکۀ آکنده از پژواکهای دُن ژوآن و کمدیا دل آرتهاش آگاهی یافت.
بار دیگر از سالومهیا آندرونیکووا (هالپرن) سخن گفت و از زیباییاش و افسونش و هوش سرشارش، و گفت چقدر از شاعران درجه دو و درجه سه ( که «حالا همهشان درجه چهار شدهاند») بیزار بود. و از شبهای پرخاطرۀ "کابارۀ سگ ولگرد" تعریف کرد، و از اجراهای بینظیر "تئاترآینۀ کجنما"؛ از واکنش خود در قبال معماهای قلابی سمبولیسم – به رغم استادانی چون بودلر، ورلن، رمبو، و ورهارن، که همۀ آثارشان را از بر میدانستند – سخن گفت. از نظر او ویاچسلاو ایوانوف مردی بود بینهایت برجسته و متمدن و دارای سلیقه و قضاوتی بیخطا، و در نقد، قدرت تخیل بینظیری داشت، اما شعر او را سرد و بیاحساس میدانست. از آثار آندری بلی هم برآورد مشابهی داشت. دربارۀ شاعر و مترجم مهاجر روس، کنستانتین بالمونت، فکر میکرد که بیجهت مورد انزجار قرار گرفته است، میگفت البته مردی بود که به نحو مضحکی به خود میبالید، اما استعداد فراوان داشت. فیودور سولوگوب دارای فراز و نشیب بود، اما آثار جالب و اصیلی داشت؛ و برتر و فراتر از همۀ اینها کسی نبود بجز مدیر عبوس و مشکلپسند تزارسکویه سِلو، جناب اینوکنتی آننسکی، که بیش از هر کسی، و حتی بیش از گومیلف، که بیچون و چرا مریدش بود، از او چیز آموخته بود، و در حالی درگذشت که مورد کم لطفی سردبیران و منتقدان قرار گرفته بود، و او را استادی بزرگ و فراموششده میپنداشت: اگر او نبود، نه گومیلف به عرصه میرسید و نه ماندلشتام، نه لوزینسکی، نه پاسترناک و نه خود آخماتووا.
مفصل از موسیقی حرف زد؛ از شکوه و زیبایی ِ سه پیانو سونات ِ آخرِ بتهوون گفت. و گفت پاسترناک آنها را برتر از کوآرتتهایی میداند که پس از مرگ بتهوون مطرح شدند، و او هم همین عقیده را داشت. گفت زیر و زبرهای سبعانۀ عاطفی در موومانهای آنها را به گوش جان پذیرا میگردد. شباهتهایی که پاسترناک بین باخ و شوپن میدید به گمان خود او اندکی غریب اما جالب بودند؛ و گفت حرف زدن از موسیقی با پاسترناک راحتتر است تا بحث دربارۀ شعر.
سپس از تنهایی و انزوایش گفت؛ چه در زندگی خصوصی و چه در عرصۀ فرهنگ. لنینگراد، پس از جنگ، برای او چیزی نبود بجز گورستان وسیعی که دوستانش را در آن به خاک سپرده بودند. همچون جنگلی که بیرحمانه طعمۀ حریق شده باشد، و تک درختانی نیم سوخته، ویرانی ِ حزنانگیز آن را حزنانگیزتر مینمودند.

لیدیا چوکوفسکایا
دوستان یکدلی داشت، از جمله میخاییل لوزینسکی، ویکتور ژیرمونسکی، نیکولای خارجییف، بوریس و ویکتور آردوف، اُلگا برگولتز، لیدیا چوکووسکایا و ِاما گرشتاین؛ نه از ولادیمیرگارشین نامی به میان آورد و نه از نادژدا ماندلشتام، که آن زمان از وجودش هم آگاهی نداشتم. اما غذای روح او نه این دوستان، که ادبیات بود، و نیز ایماژهای گذشته: سان پترزبورگِ پوشکین، دُن ژوآن ِ بایرون و پوشکین و موتسارت و مولییر؛ و چشمانداز عظیم رنسانس ِ ایتالیا. از راه ترجمه روزگار میگذرانید: التماس کرده بود اجازه بدهند نامههای روبنس را ترجمه کند و نه نامههای رومن رولان را، و اجازهاش را سرانجام داده بودند. آیا کتاب را دیده بودم؟ از او پرسیدم آیا رنسانس را یک گذشتۀ تاریخی ِ واقعی میداند، که انسانهایی ناقص و عاجز در آن سکونت دارند، و یا تصوری آرمانیاش میپندارد از دنیایی خیالی؟ گفت البته با دوّمی موافق است، و گفت تمامی ِ دنیای شعر و هنر، به گمان او چیزی نیست بجز – به قول ماندلشتام – حسرتی در قبال یک فرهنگ جهانی و تمنای چنین فرهنگی، آنچنان که گوته و اشلهگل در سر می پروراندند؛ حسرتی در قبال هر آنچه که تغییر ماهیت داده و شده بود هنر و اندیشه – حسرت طبیعت و عشق و مرگ و یأس و شهادت – حسرت واقعیتی که خارج از چارچوب خود هیچ در بر نداشت، و حتی فاقد تاریخیت بود.
باز به سان پترزبورگ ِ پیش از انقلاب پرداخت، و آن را شهری نامید که خود در آن شکل گرفته بود، و از شبِ طولانی و تاریکی سخن گفت که از آن پس زندگیاش را پوشانده بود. بیهیچ ترحمی نسبت به خود سخن می گفت، همچون شاهدختی در تبعید: مغرور و ناخرسند و دستنایافتنی، با صدایی آرام و یکنواخت و گاه با کلماتی بس پرمایه.
روایت تراژدی تمام عیار زندگیاش ورای هر آن چیزی بود که بتوان با کلام ملفوظ بیان کرد؛ و خاطرۀ آن هنوز برای من زنده و دردناک است. پرسیدم آیا قصد نوشتن خاطرات زندگی ادبیاش را ندارد؟ گفت که مجموعۀ اشعارش جز این نیست، بخصوص شعر بدون قهرمان، که دوباره برایم خواندش. باز التماسش کردم اجازه بدهد شعر را رونویسی کنم. بار دیگر عذر آورد. گفت و شنود ما که به جزئیات زندگی هر دومان کشیده شد، از عرصۀ ادب و هنر فاصله گرفت و تا پاسی از بامداد روز بعد به طول انجامید.
[i] ) Christina Rossetti (1830-1894)
شاعرۀ انگلیسی قرن نوزدهم که مایههای غنایی و مذهبی در آثارش غلبه داشت.
آپارتمان آخماتووا در کاخ شره متف که به موزه تبدیل شده است
